تبليغاتX
یادداشــت معلمـانه - قند و پنــــــد
پست ثابت شما
متن ارسالي شما

استادی با شاگرد خود از میان جنگلی می گذشت. استاد به شاگرد جوان دستور داد نهال نورسته و تازه بار امده ای را از میان زمین برکند.

جوان دست انداخت و براحتی ان رااز ریشه خارج کرد.پس از چندقدمی که گذشتند٬ به درخت بزرگی رسیدند که شاخه های فراوان داشت .استاد گفت:این درخت راهم از جای بر کن.

 

جوان هرچه کوشید ٬نتوانست.استاد گفت:

بدان که تخم زشتی ها مثل کینه ٬حسدو هرگناه دیگر هنگامی که در دل اثر گذاشت٬ مانند ان نهال نورسته است ٬ که براحتی می توانی ریشه ان رادر خود برکنی٬ولی اگر ان را واگذاری٬بزرگ و محکم شودو همچون ان درخت در اعماق جانت ریشه زند.پس هرگز نمی توانی انرا برکنی و ازخود دور سازی.

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 توسط  محتشــــم

- بيهوده متاز که مقصد خاک است

- هرگز برای خوشبختی امروز و فردا نکن

- نماز وقت خداست انرا به ديگران ندهيم

- هرگاه در اوج قدرت بودی به حباب فکر کن

- هر چه قفس تنگ تر باشد، آزادی شیرین تر خواهد بود

- دروغ مثل برف است که هر چه آنرا بغلتانند بزرگتر می شود

- هرگز از کسي که هميشه با من موافق بود چيزي ياد نگرفتم

- خطا کردن یک کار انسانی است امّا تکرار آن یک کار حیوانیست

- دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن آموخته است

- تنها موقعی حرف بزن كه ارزش سخنت بیش از سكوت كردن باشد

- هیچ زمستانی ماندنی نیست...حتی اگر تمام شبهایش یلدا باشد

- مرد بزرگ، كسي است كه در سينۀ‌خود ، قلبي كودكانه داشته باشد

- سقف آرزوهایت را تا جائی بالا ببر كه بتوانی چراغی به آن نصب كنی

- يادها رفتند و ما هم ميرويم از يادها. کي بماند برگ کاهي در ميان بادها

- دوست داشتن کسي که لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است

- نگاه ما به زندگي و کردار ما تعيين کننده ي حوادثي است که بر ما مي گذرد

- هيچوقت نمی‌توانيد با مشت گره ‌کرده ، دست کسی را به گرمی بفشاريد

- کاش در کتاب قطور زندگي سطري باشيم ماندني ... نه حاشيه اي از ياد رفتني

- هر که منظور خود از غیر خدا می طلبد ، او گدایی است که حاجت ز گدا می طلبد

- در برابرکسی که معنای پرواز را نمیفهمد هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پنجم آبان 1389 توسط  محتشــــم
خبر نگاری می گوید : به ملاقات ژان کوکتو رفتم .خانه ی او در حقیقت کوهی

از خرت و پرت ، قاب عکس ، نقاشی های هنرمندان مشهور و کتاب بود .

کوکتو همه چیز را نگه می داشت و علاقه ی زیادی به هر یک از آن اشیا

داشت .

وسط مصاحبه توانستم از او بپرسم :" اگر این خانه همین الان آتش بگیرد

و فقط بتوانید یک چیز با خودتان ببرید ، کدام یک از این چیزها را انتخاب

می کنید ؟ " کوکتو جواب داد : " آتش را انتخاب می کنم . "

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389 توسط  محتشــــم

 

اگر بهترین ها را نداریم ، از آنچه داریم بهترین استفاده را بکنیم . 

نوشته شده در تاريخ شنبه هفدهم بهمن 1388 توسط  محتشــــم

کاریکاتوریست : سید محمود جوادی

تعریف می کنند، زمانی خروشچف ، نخست وزیر سابق شوروی ، یک قواره پارچه خرید و به خیاط مراجعه کرد و از او خواست ، برایش یک دست کت و شلوار بدوزد . خیاط ابعاد بدن خروشچف را اندازه گرفت و گفت : « قربان پارچه ی شما کافی نیست . »

خروشچف پارچه را از خیاط گرفت و آن را در سفری که به بلگراد داشت ، به خیاط یوگسلاو داد که برایش کت و شلوار بدوزد .

خیاط اندازه ی خروشچف را گرفت و گفت ، پارچه کاملا ً کافی است و حتّی می تواند برایش یک جلیقه هم بدوزد . خروشچف که حیرت کرده بود ، از او پرسید ، چرا خیاط  مسکو پارچه ی او را کافی ندانسته است ؟ خیاط گفت : « قربان در مسکو شما را بزرگ تر از آن چه هستید ، خیال می کنند . »

اغلب ما گمان می کنیم از آن چه هستیم ، بزرگ تریم ، اما وقتی از محلّ زندگی مان دور می شویم ، به حد و اندازه ی واقعی خود پی می بریم .

 

پی نوشت :

1 – بزرگ آن نباشد که شاه و سترک .... بزرگ آن که نزدیک یزدان بزرگ

2 – تا توانستم ندانستم چه سود .... چون که دانستم توانستم نبود

 

 

نوشته شده در تاريخ شنبه هفدهم بهمن 1388 توسط  محتشــــم
شخصی از خدا خواست که به او نشان دهد ، جهنّم و بهشت چگونه اند .خداوند دستور داد جهنّم را به او نشان دهند . او را به اتاقی بردند که در آن عدهّ ای دور یک دیگ بزرگ نشسته بودند . همه ی آنها درمانده ، مأیوس و گرسنه بودند . هر یک از آن ها قاشق بلندی داخل دیگ می کرد ، ولی از آن جا که دسته ی قاشق بلندتر از دست او بود ، نمی توانست غذا را در دهان خود بگذارد . وضع این آدم ها که بالای دیگی پر از غذا ، داشتند از گرسنگی می مردند ، رقّت بار بود .

ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه ششم بهمن 1388 توسط  محتشــــم

 

از گور خری پرسیدم :

« تو سفیدی ، راه راه سیاه داری ، یا این که سیاهی ، راه راه سفید داری ؟ »

گور خره به جای جواب دادن پرسید :

« تو خوبی ، فقط عادت های بد داری ،یا بدی و چند تا عادت خوب داری ؟

ساکتی ، بعضی وقت ها شلوغ می کنی ، یا شیطونی بعضی وقت ها ساکت می شی ؟

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هفتم دی 1388 توسط  محتشــــم
آدمی مفلس و بی چاره و درویش ، شبی جانب کاشانه ی خویش آمد و با شادی بسیار جرعه ای آب بنوشید و بخندید . زنش دید که او خرم و خوشحال تر است از همه شب های دگر . سخت در اندیشه فرو رفت و به خود گفت که این عیش و خوشی بی سببی  نیست . لذا رو ی بدو کرده و پرسید : سبب چیست که امشب تو چنین ومنگولی لولی وشنگولی ودلشادی .



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 توسط  محتشــــم
كساني كه اهل فن خطابه اند ، از به كار بردن تمثيلات و تشبيهات در گفتار خود ابايي ندارند .

آنها به خوبي دريافته اند كه استفاده از تشبيه و تمثيل در بيان ، گذشته از اين كه به زيبايي

كلام مي افزايد ؛ در تفهيمم و تفهّم مطلب به مخاطب كمك شاياني مي كند .



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ یکشنبه نوزدهم مهر 1388 توسط  محتشــــم
تاريخ آينه ي عبرت است .گاه كه تاريخ را ورق مي زني ، شاهد حكايات عجيب از به قدرت رسيدن افراد در يك شبانه روزو به عكس افول از تخت قدرت و به خاك نشستن حاكمان هستيم ؛ و به قول معروف « گهي زين به پشت و گهي ... »

چگونگي رسيدن به صدارت و وزارت و يا افتادن به سفاهت و هلاكت افراد خواندني است . چهار نفر بودند كه داراي سلطنت مشهور و معروف بودند:

ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و یکم شهریور 1388 توسط  محتشــــم
چند مطلب كوتاه ولي خواندني در ادامه ي مطلب درج شده است .حتما" بخوانيد خالي از لطف نخواهد بود .


ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 توسط  محتشــــم

 

 
زندگی شما می‌تواند به زیبایی رویاهایتان باشد. فقط باید باور داشته باشید که می‌توانید کارهای ساده‌ای انجام دهید. در زیر لیستی از کارهایی که می‌توانید برای داشتن زندگی شادتر انجام دهید، آورده شده است.
هر روز آنها را به کار بگیرید و از زندگی خود كمال بهره را داشته باشيد .
        


ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ جمعه ششم شهریور 1388 توسط  محتشــــم

... چند مدت پیش در جلسه ی «مشاوره وراهنمایی » که از طرف اداره

ویژه ی مدیران برگزار شده بود ؛ شرکت کردم.

موضوع جلسه« حفظ حرمت والای انسانی در مدرسه بود.»

سر گروه مشاوره شعری را در مورد آبرو قرائت نمودند.جالب بود.جهت استفاده ی شما دوستان عزیز آن را در این پست منتشر نمودم.

امید وارم که مورد پسند واقع شود:



آتش و آب و آبرو با هم

هر سه گشتند در سفر همراه

شرط کردند هر یکی گم شد

با نشانی ز خود شود پیدا

گفت آتش:که هر کجا دود است

می توان یافتن مرا آنجا

آب گفت :نشان من پیداست

هر کجا باغ است وسبزه ؛بیا

آبرو رفت وگوشه ای بگرفت

گریه سر داد ؛گریه ای جانکاه

آتش آن حال دید وشد حیران

آب در لرزه شد ز سر تا پا

گفتش آتش :که گریه تو ز چیست ؟

آب گفتش : بگو نشانه چو ما

آبرو لحظه ای به خویش آمد

دیدگاه پاک کرد وناگاه
گفت : محکم مرا نگهدارید

گر شوم گم نمی شوم پیدا !
..................................................................................................


پ . ن

در همین رابطه:

ابو سلیک :خون خود را گر بریزی بر زمین به که آب روی ریزی بر کنار .

صائب : در حفظ آب رو ز گهر باش سخت تر کاین آب رفته باز نیاید بجوی خویش .

صائب : دست طمع که پیش کسان میکنی دراز پل بسته ای که بگذری از آبروی خویش

...پدرم (خدایش بیامرزاد ) همیشه می گفت : آبرو مثله روغن می مونه ؛ اگر ریخت دیگه نمیشه جمش کرد.

حضورتان پر برکت.....................باقی بقایتان




نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و ششم تیر 1388 توسط  محتشــــم
کلیه ی حقوق مادی و معنوی برای وبلاگ moallemane محفوظ می باشد.
 هر گونه نسخه برداری با ذکر منبع مایه ی افتخار و امتنان است.
قالب وبلاگ